ســـــــــــــــــــــــــــــــلام خوبید ایشالله؟
چه خبرا؟
نماز روزه هاتون قبول باشه ایشالله
خب ایشالله که تابستون به همگی خوش بگذره!
میگم دیدید چه خرابکاری کردم؟ حواسم نبود و آپ قبلیمو حذف کردم!!!
امروز میخوام براتون یکی از خاطره هامو تعریف کنم که مال وقتی بود که من رفته بودم تهران و شمال
خب نزدیک عید نوروزه سال ۸۵ بود که ما و خونواده ی عمو اینام خواستیم بریم مسافرت!
ولی بابایی چون کار داشت گفت نمیام
عموم مثلا رفت بلیط هواپیما بگیره ولی چون نزدیک عید بود گیرش نیومد
خب من و دخترای فامیل هم که دیگه مطمئن شده بودیم که مسافرت امسالمون هم مالیده شده بود و باید بیخیالش میشدیم!!
ولی اشتباه فکر میکردیم
چون زن عموم و مامانی عموم و بابامو کچل کرده بودن که اقا جان ما باید یه مسافرت بریم!!!
آخرش هم بابام و عموم از خرمگس شیطون پایین اومدن! و رفتن دنبال بلیط قطاری چیزی بگردن!!! ما هم که از خدامون بود رفتیم ماهواره رو روشن کردیم و بزن و بکوب راه انداختیم یادش بخیر ظهر بود!
بعد ساعت ۲ ظهر مامان صدامون زد "بچه هااااااا اون زهرماری رو خاموش کنین و بدویین بیاین ناهار! "
ما هم که ۲ دقیقه قبلش داشتیم چیپس و پفک میخوردیم همچنان شکممان جا داشت و داشتیم میمردیم از گرسنگی!!! بدو بدو رفتیم پایین و نشستیم سر سفره!!
یادش بخیر ناهارمون هم ماکارونی بود!!!!!
بعد وقتی نشستیم سر سفره به مامانم گفتم مامااااااااان قاشقم نیست! تو آشپزخونس؟
گفت " آره یه ذره به اون پاهات زحمت بده و برو بیارش!" (البته به جای پاهات یه چیز دیگه گفت که حالا زشته بگم حتما مامان و باباهای شماها هم بهتون از این چیزا بهتون میگن پس خودتون بگیرید که منظورم با کدوم حرفه!!
) بهش گفتم اخه چرا تو منو دوست نداری؟ برای چی قاشمو نمیاری؟!!!!
بعد ناهار حمله ور شدیم سر کیف مامانی جونامون!!!!
چار نفر بودیم نفری یک یا یک و پونصد کش رفتیم و رفتیم مغازه ی سر کوچه ای و تمر و لواشک خریدیم!!!!!!
بعد وقتی برگشتیم خونه یه مزاحم تو اتاق بود برای همین نتونستیم آهنگ گوش بدیم و رفتیم پایین و مشغول حرفیدن شدیم!!!
وقتی که اون مزاحمه رفت سرکار بدو بدو رفتیم بالا و یه آهنگ گذاشتیم ولی دیدیم که آهنگش به دردمون نخورد برای همین بچه ها رفتن سر وقت کیف صیدیای داداششون و یکیشو کش رفتن و نشستیم نگاش کردیم!!!!
بعد یه دفعه یکی از بچه ها گفت مامان داره میاد بالا!!
بقیه گفتن بیشین بینیم بابا کسی نیست خیالاتی شدی!!
ولی راست گفته بود و یه دفعه مامان خانم درو وا کرد!!
ما که خودمونو به خواب زدیم!!
ولی دوتا از بچه ها گیر ماماناشون افتادن!!!
خلاصه بعد از خوردن فحش و معذرت خواهی کردن ولشون کردن!!
روز بعدی مامانم گفت پاشو برو یه زنگ به بچه ها بزن بیان اینجا یه تاکسی بگیرین برین یه ذره لباس و ببینید دیگه چی لازم دارید بخرید و بیاید!! منم رفتم و یه زنگ به بچه ها زدم وقتی اومدن مامانی بهم گفت برو از بابات پول بگیر و زود هم برگردین! اومد دم در و کرایه رو حساب کرد و برگشت تو خونه!
وقتی رفتم پیش بابایی بهش گفتم سلام بابایی چطوری؟
بعد گفت شماها اینجا چیکار میکنین؟
بعد بهش گفتم بابایی مامان گفت بیایم اینجا ای بابا به من چه؟
بعد گفت خب چی میخوای حالا؟ بهش گفتم مامان گفت برید لباس و اینا بخرید و منم جاسم و پول لازم!!!!!!!
بعد گفت خب حالا چقدری میخوای؟ بهش گفتم بده دیگه هرچقدر دادی ممنون میشیم!!
بعد گفت خب بیا این ۶۰ تومنو بگیر ولی نری همشو چرت و پرت بخریااااااا یه چیز بخر به دردت بخوره!! گفتم باشه بابایی خیلی باحالی دستت درست!!!!! خلاصه تا میتونستم براش کرم ریختم تا پول داد!!
تا رفتیم بازار چشت روز بد نبینه متلکا پدرمونو در اوردن!!
خیلی اذیت شدیم ولی خب حرفاشون خنده دار بود!!!
ولی اگه میخندیدیم بیا و درستش کن!!
ما هم عادی رفتار کردیم!
بعد وقتی اومدیم خونه دیدیم که بله! مامانی داره با تلفن حرف مزنه!!!
بهش گفتم مامانی! مامانی! مامانی! بعد یه بالشو که پیشش بود روم پرت کرد!!
بعد بهش گفتم مامانی! مامانی! مامانی! کیه این؟
اشاره ی خفه شو رو داد!!!
بعد بهش گفتم باشه! فقط مامانی میگم برامون بابایی جدید نیاری یه وقت!!!!
بعد همونطور که داشت با تلفن حرف میزد دستشو کرد تو پلاستیک تا ببینه که چی خریدم؟!؟!
بعد رفتیم یه ذره چیز میز خوردیم و برادر یکی از بچه ها یه فیلم گذاشته بود که خیلی قشنگ بود و ما هم نشستیم پاش!!!
خلاصه اون شب گذشت!!
خب بگذریم......
روز بعدش بابا زنگ زد خونه ولی کسی جواب تلفنو نداد اخه همه تا لنگ ظهر خواب بودیم!!
ساعت ۱ بود!!!
آخر سر مامانی اومد نفری یه لگد زد و رفت گوشی رو برداشت!!
بابایی بود گفت کجایید شماها چرا کسی جواب نمیداد؟ بعد گفت به بچه ها بگو بلیط گیرمون اومد برای چارشنبه شب!!
بعد مامانم که بهمون گفت ما دیگه هرچی خواب و ایناسو فراموش کردیم و بدو بدو رفتیم تو اتاق و ساک سفرمونو بستیم اخه فردا شبش قرار بود بریم!!
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال بودیم!!
بعد روز بعدی که خواستیم بریم همه تیپ کرده بودیم!!
۱۸ نفر بودیم ۱۴ نفرمون هم فقط ما شیطونا بودیم منو و دوستای زبلم!!!
بعد حدس بزنید کی قرار بود مواظبمون باشه؟
مامان و عمو و زن عموم!!!
دیوونشون کردیم شب اول که تو قطار بودیم دیدین که پیش دسشوییش صدای یکی از آهنگای نانسی رو میده؟!!!
هروقت میرفتیم دسشویی سه ساعت میرقصیدیم اونجا البته وقتایی که اونجا کسی نبود!!!
بعد شام مامان اینا مرغ خوردن ولی منو بقیه کباب خوردیم یادش بخیر!!
خب بریم سراغ وقتی که میخواستیم بخوابیم!!
با اینکه چار تا کوپه رو گرفته بودیم ولی بازم جا کم اوردیم!!!
مامان اینا که بزرگ بودن و حوصله ی خنده های ما رو نداشتن رفتن تو یه کوپه و راحت خوابیدند!!
دو تا از بچه ها رفتن بالا و رو تختا خوابیدن! دوتاشون هم رو صندلیا خوابیدن و من بدبخت هم روی زمین بین دوتا صندلیا خوابیدم!!!
چندتا از دخترا هم تو یه کوپه خوابیده بودن و یکیشون بازم مثل من رو زمین خوابیده بود!!!
پسرا هم تو یه کوپه خوابیده بودن و فقط اونا بودن که راحت بودن!!
چون دو نفر بودن رفته بودن بالا رو تختا خوابیده بودن و مای بیچاره رو نگاه کن!!
بعد هر چند وقت یکی میخواست بره دسشویی و پاشو تو دل و روده ی من فرو میبرد!!
خلاصه پدرمو دراوردن!!
رفتم به مامانم گفتم مامانی میخوام برم خونه!!
بعد گفت برو بگیر بخواب دو ساعت دیگه صبح میشه!! بهش گفتم خب همون دو ساعتو من چطور تحمل کنم اخه؟ گفت برو بگیر بخواب دیگه!!
منم رفتم و خواستم بخوابم که یه دفعه یکی از پسرا درو وا کرد ما هم که بدون روسری بودیم و خلاصه لباس راحتی پوشیده بودیم جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!
بیچاره مرد از خجالت سریع پرده ی درو کشید و گفت بچه ها اگه اذیتین ما جای دو نفرو داریم اگه میخواین بیاید راحت بخوابید!!
خب ما میدونستیم که میخواستن راحت باشیم ولی خب خجالت میکشیدیم و بهش گفتیم نه خیلی ممنون شبت بخیر!!
بعد وقتی خواستیم بخوابیم من گفتم شبتون بخیر! امیدوارم خواب خرمگس ببینید!!
بعد یکی از دخترا دید من خیلی راحت بودم خواست کمکم کنه که راحت تر باشم!!
خلاصه ملافشو پرت کرد رو صورته من!!
هممون مردیم از خنده!
بعد خلاصه اون شب گذشت روز بعدیش وقتی که از خواب بیدار شدیم رفتیم مثلا مسواک بزنیم! اینقدر دسشوییه تکون میخورد که مسواکای منو یکی از دخترا افتاد رو زمین!!
برگشتیم و دنبال واکمنی چیزی گشتیم که بالاخره پیدا کردیم سریع آهنگ گذاشتیم و بیااااااا آها!!!!
بزن و بکوب راه انداختیم!!
بعد عموم اومد گفت ۲ ساعت دیگه میرسیم کم کم آماده شید دیگه!!
ما هم دنبال آیینه گشتیم و مشغول شدیم!!!!
خب خلاصشو بگم که رسیدیم تهران بعد عمو گفت برا ناهار چی کوفت میکنید؟!
بعد نصف بچه ها گفتن مرغ نصفشونم خرشت سبزی خواستن و منم که عشق کبابو دارم گفتم کباب!
بعد عصرش رفتیم پارک ارم!
اینقدر خوش گذشت که حد نداره! یادش بخیر!
روز بعدش رفتیم شمال, بندر انزلی اونجا هم یه ویلا گرفتیم که یه سگ توش بود! تا رفتیم این پارس کرد و ما هم جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!
اونجا هم خیلی خوش گذشت دو روز موندیم بعد رفتیم آستارا اونجا هم خیلی گشتیم تو بازاراش خیلی باحال بودن مردمش
چند روز تو انزلی و آستارا موندیم بعد رفتیم لاهیجان اونجا هم یه روز بیشتر نموندیم ولی خیلی خیلی سرد بود طوری که من داشتم برفک میزدم!
وقتی برگشتیم خونه فقط یه لیوان چای گرم نوشیدیم!!!
خلاصه خیلی خوش گذشت خیلی مسخره بازی دراوردیم حرفامونم باحال بودن حیف که نمیشه بگمشون!!
راستی یادم رفت بگم که یه بار چه اتفاقی افتاد!!
رفته بودیم بیرون بعد خیلی متلک پروندن ولی پسرا فامیل نشنیدن! آخر سر یکی از دخترا به داداشش گفت به به غیرتو برم اینا ما رو کشتن شماها هم که هیچی نمیگید!!
بعد پسرا گفتن پس چرا نمیگید ما نشنیدیم اگه بازم گفتن فقط بهمون بگید تا خودم دماغشو بزارم کف دستش!!
بعد ما به دختره گفتیم بابا ول کن دعوا میشه و اینا ولی ول کن نبود!!
آخر سر یکی یه حرف زد ولی ما به پسرا نگفتیم ولی خودشون شنیدن!!
یه دفعه برگشتیم و دیدیم که امیر و یه پسری دارن دعوا میکنن!!
بعد به خواهرش گفتیم خوب شد؟ حالا بیا اینارو جدا کن! بیچاره اینم گیچ شده بود نمیدونست چی بگه!! هممون داشتیم داد میزدیم هووووووووووی ولش کن آشغال!!
بعد شانس اوردیم که من دیدم خواهرش داشت چیکار میکرد!!
موبایلشو دراورده بود میخواست به ۱۱۰ زنگ بزنه!!! بهش گفتم هوووووووووی ابله چیکار میکنی؟!؟!؟
میخوای امشب همگی بریم کلانتری نه؟!
بعد بقیه ی پسرا هم که رد میشدن اومدن کمک کردن به بچه ها شانس اوردیم که پسرا زیاد بودن و مواظبمون بودن!!
بعد یه زنی اومد گفت بچه ها بدویید بدویید سوار ماشین شید بریم وگرنه امروز باید برید کلانتری به جای خونه!!
وقتی سوار ماشین شدیم ۹ نفر بودیم همه هم رو همدیگه نشسته بودیم تو ماشین چون جا نبود!!
بیچاره لب شهرام داشت خون میومد به زور یه دستمال پیدا کردیم و بهش دادیم! بعد زنه گفت اخه مجبورید که اینقدر تیپ کنید که اینطور اذیت کنن؟
بعد یکی از دخترا بهش گفت " عزیز من ما دیگه باید چیکار کنیم؟ تیپ کنیم میگن تیپ نکنین! یه ذره حرف بزنیم میگن چرا اینقدر حرف میزنین! خب ما چیکار کنیم؟ یه دفعه بگید بیرون نیاید نفس هم نکشید و خودتونو راحت کنید دیگه!!"
بعد بهش گفت نه عزیزم نمیگیم تیپ نکنید ولی اینطور تیپا ممکنه که مشکل ساز شه براتون!!
بعدش که رفتیم خونه مامان و عمو دیوونمون کردن که آقا شما کجا بودین؟ ما هم یه ذره دروغ و اینا بهشون گفتیم و خلاصه ماس مالیش کردیم!!
خب اینم از خاطرم که کامل نگفتمش چون خیلی زیاده و اگه نتونستم خوب بگمش منو ببخشید اخه انشای من افتضاحه!!!!!
خب زیادی حرف زدم نه؟!
میبخشید دیگه نه؟!؟!
شرمندم!!!
خب آهنگ مدرسه ی موشها چطوره؟؟
میگم نظراتو قربون دستون زیاد کنین خب؟!!!!!
نزارید اینطور شم!!!! 
میگم بچه ها پدرم دراومد تا اینو نوشماااااا لااقل همشو بخونید!!!
نظر یادتون نره خب؟ آفرین بچه های گلـــــــــــم!!!
راستی اگه یادم رفته که کسی رو لینک کنم خواهش میکنم که بهم بگه تا لینکش کنم اخه خیلین ماشالله (خدا بیشترشون کنه ایشالله!!) برای همین ممکنه که بعضیارو یادم بره!!!
فعلا خدافظ!


